Showing posts with label فلسفانه‌ها. Show all posts
Showing posts with label فلسفانه‌ها. Show all posts

Friday, April 4, 2014

تفریح



بهاریه ننوشتم، نداشتیم خب! چرا؟ هرچی ...

آدمی وقتی در جمعی دوستانه نشسته باشد لذت می‌برد و لپ‌هایش گل می‌اندازد، مهم نیست کجا باشد چه بگوید یا حتا چه کند، بودن به او نشاط میدهد.
از اینکه یک رابطه‌ی خوب فکری و ذهنی –عاطفی– یک جمع دو یا چند نفره را تشکیل دهد، آنقدر لذت می‌برد که شاید با میلیان‌ها دلار، پوند، ین جاپن و ریال عربستان که البته ... حالا مهم نیست، نتوان این لذت رو پدید آورد تا انسان از آن بهره برد.
مشاهدات تجربی و عینی ما وبلاگ نویسان و فعالان عرصه‌ی ارتباطات درعصر تکونولوژی در قرن بیست و یکم، نشان می‌دهد کسب لذت از دنیا و قشنگیاش، شدیدن و به طور جد وابسته به نیازهای مهم‌تری از جمله داشتن اعصاب و روان سالم، و احساسات گوگول مگولمان است.
ابرهای سیاه بالای سر زندگی هر کدام از ما، یادآور آن پارگی‌ها و دردها و شکستگی‌های عصبی و روانی ِ ما بود که حس و حال ما در معرض آن است و وقتی به دامن طبیعت می‌رویم و گولّه گولّه برف‌ها را روی دامن لگد می‌کنیم تا به جاهای لذت بخشش برسیم و تصور می‌کنیم لاجرم شادی همراهی کننده‌ی چنین شکوهی‌ست، در واقع با این احمق‌بازی‌های متوسطمان تمام زیبایی شناختی خود را کور می‌کنیم.
ما می‌فهمیم رابطه‌ای که در آن هستیم دچار تزلزل است، نفرتی خفته در وجود نزدیکانمان نسبت به ما هست و این آنقدر برانگیزاننده است که اگر از لحظه‌ای از حال خویش رها شویم صحنه‌ای تراژیک را با کارد میوه‌خوری و گلوی میهمانان در شب عید دیدنی رقم خاهیم زد.

«تناقض دردناکی‌ست، بین پروژه‌های عینی عظیمی که با هزینه‌های گزاف محیطی و اقتصادی بنا می‌کنیم –ساخت ترمینال‌ها، باندهای فرودگاه و هواپیماهای پهن‌پیکر– و گره‌های روانی ذهنی‌ای که از لذت استفاده از آن‌ها می‌کاهد.»

یک دعوای الکی چقدر سریع همه‌ی تمدن بشری و پیشرفت تکنولوژیکی آن را از بین می‌برد و ما را در وسط زیبایی‌های ساخته به قصد لذت، با ویرانه‌ای دیوانه‌وار از طبقه‌ی هفتم جهنم تنها می‌گذارد.


Monday, December 30, 2013

صمیمیت

صمیمیت‌ها  دوره‌ای کم میشه.
شاید بخاطر اینکه آدما هرچی سنشون بیشتر میشه،
کمتر حوصله‌ی اینو دارین که کل زندگی‌شون رو برای هم تعریف کنند.
این گذشته هرچی بزرگتر میشه، قبول آدم جدید توی زندگی و ایجاد صمیمیت سخت‌تر میشه.


وسط جزوه‌ی علم
و
مواد
خوندن

Tuesday, July 30, 2013

تجربه

کلی موضوع هست تو ذهنم که نمیشه با هم ترکیبش کرد. بهترین کار اینه که تک تک اینارو تو پست‌های جداگانه بگم، ولی از شما که پنهون نیست از خودم چه پنهون، گشادتر از اونم که بشینم تمام اینارو برای اینجا بنویسم. راستش برای اینجا نوشتن با «نوشتن» فرق داره، یا دارد.

آدمی به سبب اتفاقاتی که در طول عمر خویش برایش می‌افتد (از مطالعه درس و کتاب‌های گوناگون گرفته تا از دست دادن عزیزان) یا به سبب تجاربی که در طول زندگی کسب می‌کند، عوض می‌شود.
حال این عوض شدن گاه آگاهانه و خودخواسته است و گاه بی‌اختیار. اغلب موارد البته ناخواسته یا بهتر بگویم، ناآگاهانه است. چون انسان از بیشتر رفتارها و کارها و عواقب آن‌ها بی‌خبر است و تمام مشکلات هم از سر همین ناآگاهی‌ست. معمولن همین‌طور است.
من پیشترها همیشه معتقد بودم تفکر و تعقل و رفتار درست اساسن و مطلقن ارتباط مستقیم و لاجرمی با «سن» ندارد. حتی بارها مطالبی در نفی این موضوع نوشتم (که مهم خواندن و اطلاع داشتن و تفکر در مباحثه و جمع‌آوری اطلاعات است). امّا مدتی‌ست به یقین به این رسیده‌ام که «تجربه» بی‌شک مهمترین عامل برای رفتار درست در زندگی ماست.
ما (انسان) موجودی عاقل و متفکر بالذات (آن‌هم در حدی که بشود ما را متعقل و موجودی که کارهایش را تمامن از روی تعقل و تفکر انجام می‌دهد نامید) نیستیم. در واقع آن بخش از روان ما که توانایی تفکر و تعقل را در برمی‌گیرد (با فرض استفاده‌ی دائم ما از آن) فقط بخش کوچکی از کل روان ما و هستی ماست. در صورتی که بخش اعظمی از روان ما را غریزه و احساسات ما تشکیل می‌دهد. و جالب اینکه در تمام موارد (با تقریب بالا) غریزه و احساسات ما بخش پیروز روان ماست.
فاکتوری تحت عنوان تجربه اما، بزرگترین یاور ما در این زندگی‌ست. بهترین کمک و راهنما برای تصمیم‌گیری‌های ما. چرا که چیزی را که ما تجربه کنیم، درک آنی و صحیح می‌کنیم، و وقتی درک درست کردیم، آن را احساس کرده‌ایم و درواقع انتقالش داده‌ایم به آن بخش روان خود که نقش مهم‌تر و پررنگ‌تری را روی تصمیم‌گیری‌های ما دارد.

این روزها با دقت بیشتری حرف‌های افراد پر سن و سال اطرافم را می‌شنوم. بیشتر کنکاش و توی مغزم زیر و روشان می‌کنم. دیگر فقط دنبال قسمت‌های علمی یا تئوریک قضیه نیستم. دنبال تجربه می‌گردم. حرف‌هایی که پشتشان سال‌ها تجربه خوابیده. تجربه‌هایی که می‌شود یک شب به دستشان آورد یا سال‌های عمر را در پی‌شان دوید. البته تجربه‌هایی که به منطق راه می‌یابند.

حتی خودم هم بیشتر تجربه می‌کنم و در شرایط گوناگون قرار می‌گیرم.
آدم با تجربه، درست‌تر قضاوت می‌کند نسبت به آدم بااطلاع از همان موضوع.

Sunday, May 19, 2013

نابالغی

یک سری آدما هم هستن که برای فرار از فکر کردن، تصمیم گرفتن و خلاصه زندگی کردن [به معنای در جامعه زیستن] هر کاری می‌کنن. البته شاید بهتر باشه بگم، فقط یک سری آدما هستن که فکر می‌کنن، تصمیم می‌گیرن و زندگی می‌کنن؛ در قالب زندگی اجتماعی و با تعاریف امروزی.
انتخاب خودشونه، یعنی می‌گن ما حوصله‌ی این زندگی پیچیده و مزخرف و سختی که شماها میگن و ساختین رو نداریم. ما فقط مِی می‌خوایم و جام ِ پیاپِی. اینجوری زندگی راحت‌تر و در نتیجه شیرین‌تره. در انتها هم چون سرنوشت مشترک داریم (حداقل فعلاً اینجوری تصور میشه) پس ضرری نمی‌کنیم.تنها عذابش اونجاست که بقیه مجبورند بار این قشر رو روی دوش بکشند و کارهای اون‌ها رو انجام بدن و جای اون‌ها هم باشند. در واقع این نوعی حکومت یا سروری اون‌ها بر اون "فقط یک سری آدماست".
و جدای این بخش، می‌مونه انتخاب و درگیری سر اینکه این‌ها، این مسئولیت‌ها و کارها رو به کی بسپارند و با چه معیارهایی این‌هارو واگذار کنند. که خب این‌هم معمولاً مایه‌ی مباهات نبوده برای اون "فقط یک سری آدما".
تقریباً همیشه اینطوری بوده که مشکلات حل نشده، یا خیلی دیر حل شده، یا فقط تغییر شکل داده.
البته تمام این حرف‌ها رو جناب کانت با زبانی کاملاً شیواتر و بهتر، چند روز پیش از بنده (بله بله، فقط چند روز)، فرموده‌اند :
« روشن‌نگری، خروج آدمی‌ست از نابالغی به تقصیر خویشتن خود. و نابالغی، ناتوانی در به کار گرفتن فهم خویشتن است بدون هدایت دیگری.
به تقصیر خویشتن است این نابالغی، وقتی که علت آن نه کمبود فهم، بلکه کمبود اراده و دلیری در به کار گرفتن آن باشد بدون هدایت دیگری. "دلیر باش در به کار گرفتن فهم خویش!" این است شعار روشن‌نگری.
تن آسایی و ترسویی‌ست که سبب می‌شود بخش بزرگی از آدمیان، با آنکه طبیعت آنان را دیرگاهی‌ست به بلوغ رسانیده و از هدایت غیر رهایی بخشیده، با رغبت همه‌ی عمر نابالغ بمانند، و دیگران بتوانند چنین ساده و آسان خود را به مقام قیم ایشان برکشانند. نابالغی آسودگی‌ست. »