Tuesday, August 20, 2013

دست‌نوشته‌های کوتاه

می‌خوام یک مجموعه داستان بنویسم، دست‌نوشته‌های کوتاه.
با عنوان : حرف‌هایی از آن سوی میله‌ها
تا فعلن سه تا نوشتم، امشب اولیش رو میزارم، و سعی می‌کنم ماهی یک دونه بنویسم.
ترجیح میدم بیشتر ایده‌های واقعی رو استفاده می‌کنم تا از تخیلم.

همین.

Friday, August 2, 2013

کیوت

موردی هم از پایتخت تشریف آورده بودن و وقتی صدای آرکایو در خونه طنین انداز شد، فرمودن: «ئه؟ شمام آرچیوه گوش میدین؟»
تا یک هفته اسم آرکایو میومد بغض می‌کردم.


Tuesday, July 30, 2013

تجربه

کلی موضوع هست تو ذهنم که نمیشه با هم ترکیبش کرد. بهترین کار اینه که تک تک اینارو تو پست‌های جداگانه بگم، ولی از شما که پنهون نیست از خودم چه پنهون، گشادتر از اونم که بشینم تمام اینارو برای اینجا بنویسم. راستش برای اینجا نوشتن با «نوشتن» فرق داره، یا دارد.

آدمی به سبب اتفاقاتی که در طول عمر خویش برایش می‌افتد (از مطالعه درس و کتاب‌های گوناگون گرفته تا از دست دادن عزیزان) یا به سبب تجاربی که در طول زندگی کسب می‌کند، عوض می‌شود.
حال این عوض شدن گاه آگاهانه و خودخواسته است و گاه بی‌اختیار. اغلب موارد البته ناخواسته یا بهتر بگویم، ناآگاهانه است. چون انسان از بیشتر رفتارها و کارها و عواقب آن‌ها بی‌خبر است و تمام مشکلات هم از سر همین ناآگاهی‌ست. معمولن همین‌طور است.
من پیشترها همیشه معتقد بودم تفکر و تعقل و رفتار درست اساسن و مطلقن ارتباط مستقیم و لاجرمی با «سن» ندارد. حتی بارها مطالبی در نفی این موضوع نوشتم (که مهم خواندن و اطلاع داشتن و تفکر در مباحثه و جمع‌آوری اطلاعات است). امّا مدتی‌ست به یقین به این رسیده‌ام که «تجربه» بی‌شک مهمترین عامل برای رفتار درست در زندگی ماست.
ما (انسان) موجودی عاقل و متفکر بالذات (آن‌هم در حدی که بشود ما را متعقل و موجودی که کارهایش را تمامن از روی تعقل و تفکر انجام می‌دهد نامید) نیستیم. در واقع آن بخش از روان ما که توانایی تفکر و تعقل را در برمی‌گیرد (با فرض استفاده‌ی دائم ما از آن) فقط بخش کوچکی از کل روان ما و هستی ماست. در صورتی که بخش اعظمی از روان ما را غریزه و احساسات ما تشکیل می‌دهد. و جالب اینکه در تمام موارد (با تقریب بالا) غریزه و احساسات ما بخش پیروز روان ماست.
فاکتوری تحت عنوان تجربه اما، بزرگترین یاور ما در این زندگی‌ست. بهترین کمک و راهنما برای تصمیم‌گیری‌های ما. چرا که چیزی را که ما تجربه کنیم، درک آنی و صحیح می‌کنیم، و وقتی درک درست کردیم، آن را احساس کرده‌ایم و درواقع انتقالش داده‌ایم به آن بخش روان خود که نقش مهم‌تر و پررنگ‌تری را روی تصمیم‌گیری‌های ما دارد.

این روزها با دقت بیشتری حرف‌های افراد پر سن و سال اطرافم را می‌شنوم. بیشتر کنکاش و توی مغزم زیر و روشان می‌کنم. دیگر فقط دنبال قسمت‌های علمی یا تئوریک قضیه نیستم. دنبال تجربه می‌گردم. حرف‌هایی که پشتشان سال‌ها تجربه خوابیده. تجربه‌هایی که می‌شود یک شب به دستشان آورد یا سال‌های عمر را در پی‌شان دوید. البته تجربه‌هایی که به منطق راه می‌یابند.

حتی خودم هم بیشتر تجربه می‌کنم و در شرایط گوناگون قرار می‌گیرم.
آدم با تجربه، درست‌تر قضاوت می‌کند نسبت به آدم بااطلاع از همان موضوع.

Saturday, June 29, 2013

ماهی ـا

لمبه دیگه صبح بیدار نمیشه تا با یه قیافه‌ی مغموم و خاب آلود –در حال خمیازه کشیدن- بگه «ماهیــا مردن؟»
پیش‌ترها آخر شب می‌زاشتشون تو تنگ ِ کوچیک و بعد توی یخچال تا نکنه بخاطر شعله‌ی بخاری و سرمایی بودن پدر جونشون رو از دست بدن. تازه خیلی هم نصفه شبا بیدار میشد تا چک کنه (یا بیدار میشد و چک میکرد) که زنده باشن و نفس بکشن یا آب بولوپ بولوپ کنه. اول صبح‌ها هم همیشه غرغر می‌کرد که چرا هنوز تو اون تنگ کوچیک دیشبی‌ان و مامان تنگشون رو عوض نکرده، یا چرا غذا نریخته براشون و دارن از گشنگی تلف میشن.
لمبه دیگه فوبیای مردن ماهیای عید تو خونه رو نداره.



استفاده از کلمات

من فکر می‌کنم آدم باید رفتار صادقانه و صریح داشته باشه.
و اینکه مسئولیت پذیر باشه. این مسئولیت پذیری همیشه عواقب کار نیست. یعنی وقتی من یک آهنگ خوب می‌نوازم مستحق تشویقم، همونطور هم وقتی یک کتاب مزخرف بنویسم مستحق تعداد چاپ‌های کم و کلماتی از روی بی‌مهری که به من الحاق میشه.
و اما این کلمات. معمولاً اینجوریه که تعداد چاپ‌های کتاب ممکنه پایین بمونه ولی کسی از اطرافیان آدم حق نداره بهش بگه مزخرف نوشتی خب. نه! این کار درستی نیست. فرهنگ سنتی ما این اجازه رو نمیده. ما در بدترین حالت می‌تونیم تشویق نکنیم و آفرین نگیم. که این فرهنگ غلطه و باید بگیم. باید گفت بد نوشته‌اید، بد نواخته‌اید، ...؛ حالا همیشه هم که بد و خوب نیست. یک سری کلمات هست که دارای بار ِ مثبت و منفی هستند و بسیار زیاد استفاده می‌شوند و جای این بد و خوب‌ها می‌آیند.
وقتی یکی یک حرف ساده‌لوحانه‌ای (همین کلمه الان بار ِ منفی داره، یعنی وقتی شما به طرف میگی در این موارد ساده‌لوحانه می‌اندیشی، می‌فهمه که این یک نقطه‌ی منفی یا همون بد در وجودشه) می‌زنه شما حق دارید بهش بگید که این حرف اشتباه‌ست. بعد بحث می‌کنید و اگر این اشتباهات تکرار شه و ضریب بره بالا و بالاتر، از یک جایی به بعد شما حق دارید از کلمه‌ی احمق استفاده کنید. دقت کنید که شما توهین نمی‌کنید. چرا که اگر بنا به توهین بود، از همون اول و بدون بحث کردن وشنیدن صحبت‌های طرف می‌تونستید از کلمات خیلی بدتری استفاده کنید. این لفظ شما فقط به خاطر رفتارها و حرف‌های طرف مقابل است. در واقع شما دارید از تعریف کلمه به صورت درستی استفاده می‌کنید. «یک کلمه» به یک عدّه از آدم‌ها، یک دسته از موجودات، اطلاق میشه که دارای ویژگی‌های مشترک باشند. وقتی شما این ویژگی رو در طرف مقابل می‌بینید می‌تونید از اون کلمه‌ی مربوطه استفاده کنید. این نه به خاطر خصومت شخصی، نه به این دلیل که شما از طرف خوشتون نمیاد یا با هم نمی‌سازید، نه هرگونه مشکل دیگری در بین شماست. شما در کمال دوستی و رفاقت، یا در کمال ارتباط صحیح انسانی و روابط متقابل، این حرف رو می‌زنید چون فرد رو لایق اون کلمه می‌دونید. اگر به یک دختری در آنسوی پیاده‌روی خیابان، بگید شما فوق‌العاده زیبا هستید، این لزومن به این معنی نیست که شما عاشق طرف‌اید، و وقتی در بحث میگید این حرف ِ شما احمقانه‌ست،  این لزومن به معنای درگیری شخصی بین شما و طرف مقابل نیست. فقط اختلاف تفکر شما و اون رو می‌رسونه.
این کلمات، (شاید، این قسمت رو دقیق نمی‌دونم و به چراییش فکر نکردم) به خاطر نوع دیدی که در جامعه و فرهنگ ما بهش هست، باعث میشه خیلی سریع اون کسی که این کلمه بهش گفته شده واکنش نشون بده، یا در ظاهر یا در باطن. یعنی سریعاً خودش رو آنالیز می‌کنه که کدوم حرف من و چرا باعث شد که شما این حرف رو بهش بزنید و از اون به بعد بیشتر مراقب استفاده از کلمات خواهد بود.
دقت کنید که کلمات رو باید درست و به جا به کار ببرید. اگر دلیلی برای گفته‌هاتون نداشته باشید، اگر به کسی که زیبا نیست بگویید او زیباست شما دروغ گفته‌اید، اگر هم بی‌دلیل به کسی بگویید احمق، شما توهین کرده‌اید.

روابط فردی

(این نوشته مربوط به دو-سه ماه پیشه تقریبن و بدون ادیت امروز پست می‌کنم)

راستش هر روزی که می‌گذره رابطه‌ی من به طور کلی با آدم‌ها کمتر و کمرنگ‌تر میشه. وقتی مقایسه می‌کنم خودم رو با دو سال پیش، می‌بینم خیلی فرق کردم. نظرم راجع به خیلی‌چیزا عوض شده و برآیند تمام اینها شده اینکه من رابطه‌م محدود شه به آدم‌هایی با یک سری ویژگی‌های خاص.
نه شوقی برای شروع یک رابطه دیگه دارم، نه حوصله‌ی موندن تو رابطه. این انزوا نیست، یعنی حداقل من سعی می‌کنم انزوا طلب نباشم، ولی به شدت هم در این مدت سعی کردم با هر آدمی رابطه برقرار نکنم یا رابطه رو در سطحی‌ترین حالت ممکن (که معمولاً همون حالت بوجود آمده باشه) نگه دارم.
فقط از همه چی بیشتر عذاب می‌کشم. نمیدونم چرا بقیه اینجوری نیستند ولی من خیلی ناراحت میشم وقتی بقیه رو می‌بینم. عذاب می‌کشم وقتی می‌بینم آدمایی هنوز درگیر احضار روح و ارتباط با مردگان هستند. و این روند در تمام دنیا ادامه داره، در ایران با شدت بیشتر.
حتی حوصله‌ی توضیح دادن و مثال زدن هم ندارم، همین کافیه.
این روزها، بیشتر ارتباط ِ محدود، اومده توی دنیای مجازی و نت. در واقع محدود به مکان هم شدم. ممکنه اینجا ساعت‌ها حرف بزنم ولی اگه همین افراد کنار من نشسته باشند، شاید طول مکالمه‌ی ما به سه دقیقه هم نکشه. من وقتی آدم‌ها رو از نزدیک می‌بینم صحبتی باهاشون ندارم. جمله‌ای ندارم که بگم. کلمات در قالب جمله بیان نمی‌شن یا نمی‌تونم بیان کنم. سعی می‌کنم جواب بدم به سوال‌هاشون و لبخند بزنم. شاید به این خاطر که من اون لحظه افکارم جای دیگه‌ایه و ترجیح می‌دم همونجا هم بمونم و بحث نکنم. اینجا خوبیش اینه که من هر لحظه بخوام می‌تونم برم توی افکار خودم و فکر کنم و لحظه‌ی بعد، صحبت یا بحث رو دنبال کنم. بیشتر حرف‌ها بی‌مخاطب گفته میشن. من میگم رنگ آبی رو دوست دارم. بی‌اونکه کسی سوالی از من بپرسه، و بعد دوست‌داران رنگ آبی برای من تکست می‌فرستن و ابراز علاقه می‌کنند و دوست‌داران بقیه رنگ‌ها هم نظرشون رو میگن. چند لحظه بعد ممکنه راجع به ساعتم بنویسم، اینکه هیچوقت بدون اون از خونه بیرون نمیرم و داشتن یک ساعت این‌روزها چقدر برام مهممه. و بـاز ...
ما داریم سقوط می‌کنم. با سرعت هرچه تمام‌تر. سقوط فرهنگی-اجتماعی-سیاسی. و این غم بسیار دارد در پس صورت خود ...

در واقع این نوشتن‌ها، دیالوگ ِ مخاطب‌دار نیست. فقط گذر کلمات و افکار سطحی از مغزه منه. بدون سانسور می‌نویسم، گاهی بیشتر بهش فکر می‌کنم، بقیه هم نظر میدن و باعث میشن من روی هر کدوم از اینها بیشتر و بیشتر فکر کنم و به نتیجه‌ای نسبی برسم یا واضح‌تر ببینم.

یادمه مارک توآین می‌گفت: «وقتی رفتار آدم‌ها را می‌بینم، بیشتر علاقه مندم که با سگم وقتم رو بگذرانم.» (نقل به مضمون)

GameOfThrones

- خدایان رحمی ندارن، برای همین خدا شدن. اینو پدرم اوّلین باری که دید دارم دعا می‌کنم بهم گفت.