Monday, December 30, 2013

صمیمیت

صمیمیت‌ها  دوره‌ای کم میشه.
شاید بخاطر اینکه آدما هرچی سنشون بیشتر میشه،
کمتر حوصله‌ی اینو دارین که کل زندگی‌شون رو برای هم تعریف کنند.
این گذشته هرچی بزرگتر میشه، قبول آدم جدید توی زندگی و ایجاد صمیمیت سخت‌تر میشه.


وسط جزوه‌ی علم
و
مواد
خوندن

Sunday, October 13, 2013

آخر دنیا

خب راستش هر چیزی یه آخری داره. آخرها معمولن غم‌انگیزن. حزن آلودن. حتی بعضی آخرای بعضی روزای بد ...

حس می‌کنم به آخر دوره‌ی «پسر خانواده» رسیدم. ینی به آخرین نقطه.
دیگه ... خیلی چیزا شبیه قبل نیست. حتا شبیه هم نیست. رابطه‌ی عاطفی من و مامان بابام فرق کرده، رابطه‌ی من و داداشم فرق کرده. اصلن نوع زندگی کردنم [با تمام روابط] فرق کرده.

یه جور دیگه احوال مامان بابا رو می‌پرسم، یه جور دیگه پیگیر کارای داداشم می‌شم و یه جور دیگه خودمو جمع و جور می‌کنم.
البته من هنوزم پسر ارشد خانواده‌ام. ولی دیگه شبیه قبل نیست و چون نیست، اصلن احساس می‌کنم که نیستم. طول می‌کشه که با این تعریف جدید کنار بیام و اخت شم. طول می‌کشه تا شرایط ... خوب که هیچوقت نبوده، ولی بهتر شه، متوسط شه.

یاد گرفتم از خیلی چیزا بگذرم و درست انتخاب کنم، ولی ...
اون استقلالی که از بچگی به دنبالش بودم و خیلی خوشحال و پر شور و هیجان همیشه به دنبالش می‌رفتم این روزا من رو خیلی می‌ترسونه. هر لحظه‌ای که خودم رو بیشتر درونش احساس می‌کنم بیشتر نگران میشم.
می‌دونم قرار نیست از همین امروز استقلال کامل داشته باشم، ولی انقدر این استرس و فشار روم زیاد هست که حتا از چند سال آینده هم می‌ترسم. و اینکه متأسفانه شرایط جوریه که این آینده خیلی نزدیکه. ترس از اینکه نزدیک‌تر از وقتی باشه که آماده باشم.

البته من خیلی بهش فکر می‌کنم، به اینکه چیجوری خودم رو بسازم، چیجوری زندگی رو ادامه بدم، چیجوری حذف یا جابه‌جا کنم چیزای اطرافم رو، اما بعضی چیزا ... گاهی وقتا ... 

چیزی که هست، هیچوقت نذاشتم بی‌انگیزه بمونم و تا تونستم و شده برا خودم به هر بهانه‌ای انگیزه تولید کردم و ادامه دادم. واین شاید خوشحال کننده‌ترین رفتارم و پشتوانه‌م باشه. پس بازم انگیزه تولید می‌کنم تا بتونم این یکی رم عوض کنم. قطعن سخت میشه اولش، فقط اصلن دوست ندارم «خیلی سخت» بشه.


Saturday, October 12, 2013

دلتنگی ها

دلتنگم.
لمبه رو تو این یک ماه فقط سه چهار ساعت دیدم.
و باز تو این یک ماه فقط دو سه ساعت باهم حرف زدیم.
البته حالش خوبه و وضعیت خیلی خوبی داره. به قول معروف اوضاعش عشق و حاله.
براش خوشحالم و احساس می کنم بیشتر دوستش دارم.
وقتی میدونم خوشحاله یا بهش خوش میگذره انرژی میگیرم.
یه جورایی خودمو موظف میدونم که خوشحال باشم.
البته وقتی کنار هم بودیم شاید گاهی اینجوری نبود ... م ... گاهی فقط.
بهرحال دلتنگم. این نوشتنام و پست گذاشتنام چیزی رو عوض نمیکنه.
فقط سرگرم میشم تا این دو سه ماهم بگذره.
امیدوارم بیشتر از این مدت هم نشه.

لمبه هرچی بزرگتر میشه و بیشتر به جلو میره، دوست داشتنی تر میشه. هرچند که واسه من سخت تر میشه شرایط ...

دلتنگم. هرچی ام بگم فوران احساسات و ایناس، فایده نداره.

Miss You Lucky Lombe.

Tuesday, August 20, 2013

حرف‌هایی از آن سوی میله‌ها

سکانس اوّل:
زندان ِ اونا / بند 29

-          چرا اعتیاد؟ تو با این همه آرزو و قدرت تخیل. تو دیگه چرا؟ از کجا شروع شد؟ مادرت هیچی نگفت بت؟
-          تو دلم خندیدم، بعد بش گفتم یکم پسته بخر برام تا سیگاری نشم.
یه پاکت بهمن در آورد داد بم، گفت فندک تو آشپزخونه‌ست. سرشو انداخت پایین رفت ...



خاطرات یک سیگاری.

دست‌نوشته‌های کوتاه

می‌خوام یک مجموعه داستان بنویسم، دست‌نوشته‌های کوتاه.
با عنوان : حرف‌هایی از آن سوی میله‌ها
تا فعلن سه تا نوشتم، امشب اولیش رو میزارم، و سعی می‌کنم ماهی یک دونه بنویسم.
ترجیح میدم بیشتر ایده‌های واقعی رو استفاده می‌کنم تا از تخیلم.

همین.

Friday, August 2, 2013

کیوت

موردی هم از پایتخت تشریف آورده بودن و وقتی صدای آرکایو در خونه طنین انداز شد، فرمودن: «ئه؟ شمام آرچیوه گوش میدین؟»
تا یک هفته اسم آرکایو میومد بغض می‌کردم.


Tuesday, July 30, 2013

تجربه

کلی موضوع هست تو ذهنم که نمیشه با هم ترکیبش کرد. بهترین کار اینه که تک تک اینارو تو پست‌های جداگانه بگم، ولی از شما که پنهون نیست از خودم چه پنهون، گشادتر از اونم که بشینم تمام اینارو برای اینجا بنویسم. راستش برای اینجا نوشتن با «نوشتن» فرق داره، یا دارد.

آدمی به سبب اتفاقاتی که در طول عمر خویش برایش می‌افتد (از مطالعه درس و کتاب‌های گوناگون گرفته تا از دست دادن عزیزان) یا به سبب تجاربی که در طول زندگی کسب می‌کند، عوض می‌شود.
حال این عوض شدن گاه آگاهانه و خودخواسته است و گاه بی‌اختیار. اغلب موارد البته ناخواسته یا بهتر بگویم، ناآگاهانه است. چون انسان از بیشتر رفتارها و کارها و عواقب آن‌ها بی‌خبر است و تمام مشکلات هم از سر همین ناآگاهی‌ست. معمولن همین‌طور است.
من پیشترها همیشه معتقد بودم تفکر و تعقل و رفتار درست اساسن و مطلقن ارتباط مستقیم و لاجرمی با «سن» ندارد. حتی بارها مطالبی در نفی این موضوع نوشتم (که مهم خواندن و اطلاع داشتن و تفکر در مباحثه و جمع‌آوری اطلاعات است). امّا مدتی‌ست به یقین به این رسیده‌ام که «تجربه» بی‌شک مهمترین عامل برای رفتار درست در زندگی ماست.
ما (انسان) موجودی عاقل و متفکر بالذات (آن‌هم در حدی که بشود ما را متعقل و موجودی که کارهایش را تمامن از روی تعقل و تفکر انجام می‌دهد نامید) نیستیم. در واقع آن بخش از روان ما که توانایی تفکر و تعقل را در برمی‌گیرد (با فرض استفاده‌ی دائم ما از آن) فقط بخش کوچکی از کل روان ما و هستی ماست. در صورتی که بخش اعظمی از روان ما را غریزه و احساسات ما تشکیل می‌دهد. و جالب اینکه در تمام موارد (با تقریب بالا) غریزه و احساسات ما بخش پیروز روان ماست.
فاکتوری تحت عنوان تجربه اما، بزرگترین یاور ما در این زندگی‌ست. بهترین کمک و راهنما برای تصمیم‌گیری‌های ما. چرا که چیزی را که ما تجربه کنیم، درک آنی و صحیح می‌کنیم، و وقتی درک درست کردیم، آن را احساس کرده‌ایم و درواقع انتقالش داده‌ایم به آن بخش روان خود که نقش مهم‌تر و پررنگ‌تری را روی تصمیم‌گیری‌های ما دارد.

این روزها با دقت بیشتری حرف‌های افراد پر سن و سال اطرافم را می‌شنوم. بیشتر کنکاش و توی مغزم زیر و روشان می‌کنم. دیگر فقط دنبال قسمت‌های علمی یا تئوریک قضیه نیستم. دنبال تجربه می‌گردم. حرف‌هایی که پشتشان سال‌ها تجربه خوابیده. تجربه‌هایی که می‌شود یک شب به دستشان آورد یا سال‌های عمر را در پی‌شان دوید. البته تجربه‌هایی که به منطق راه می‌یابند.

حتی خودم هم بیشتر تجربه می‌کنم و در شرایط گوناگون قرار می‌گیرم.
آدم با تجربه، درست‌تر قضاوت می‌کند نسبت به آدم بااطلاع از همان موضوع.